حكمتهاىلقمان
فَانتَبَهَ فَأَجابَ الصَّوتَ ، فَقالَ : إن يُجبِرني رَبّي قَبِلتُ ، فَإِنّي أعلَمُ إن فَعَلَ ذلِكَ بي أعانَني وعَلَّمَني وعَصَمَني ، وإن خَيَّرَني رَبّي قَبِلتُ العافِيَةَ ولمَ أقبَلِ البَلاءَ .
فَقالَتِ المَلائِكَةُ بِصَوتٍ لا يَراهُم : لِمَ يا لُقمانُ؟
قالَ : لِأَنَّ الحاكِمَ بِأَشَدِّ المَنازِلِ وأكدَرِها يَغشاهُ الظُّلمُ مِن كُلِّ مَكانٍ يَنجو ويُعانُ وبِالحَرِيِّ أن يَنجُوَ ، وإن أخطَأَ أخطَأَ طَريقَ الجَنَّةِ ، ومَن يَكُن فِي الدُّنيا ذَليلاً خَيرٌ مِن أن يَكونَ شَريفاً ، ومَن يَختَرِ الدُّنيا عَلَى الآخِرَةِ تَفتِنهُ الدُّنيا ولا يُصيبُ مُلكَ الآخِرَةِ .
فَعَجِبَتِ المَلائِكَةُ مِن حُسنِ مَنطِقِهِ ، فَنامَ نَومَةً فَغُطَّ بِالحِكمَةِ غَطّا فَانتَبَهَ فَتَكَلَّمَ بِها ، ثُمَّ نودِيَ داوُدُ بَعدَهُ فَقَبِلَها ولَم يَشتَرِط شَرطَ لُقمانَ . . . وكانَ لُقمانيُؤازِرُهُ بِحِكمَتِهِ وعِلمِهِ ، فَقالَ لَهُ داودُ : طوبى لَكَ يا لُقمانُ ، اُوتيتَ الحِكمَةَ وصُرِفَت عَنكَ البَلِيَّةُ ، واُوتِيَ داوُدُ الخِلافَةَ وَابتُلِيَ بِالرَّزِيَّةِ أوِ الفِتنَةِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
در
حقيقت ، لقمان ، پيامبر نبود ؛ ليكن بندهاى بود مصمّم، انديشهمند و با
حُسن ظن . خدا را دوست مىداشت . پس خدا نيز او را دوست داشت و حكمت را بر
او ضمانت كرد. وسط روز ، خوابيده بود كه ناگهان به پذيرش خلافت ، فرا
خوانده شد كه : «اى لقمان! آيا مىخواهى كه خداوند ، تو را خليفهاى در روى
زمين قرار دهد تا در ميان مردم ، به حق ، داورى كنى ؟» .
لقمان ، بيدار شد و در پاسخ گفت : «اگر پروردگارم مرا وادار كند،
مىپذيرم؛ زيرا مىدانم كه اگر با من چنين كند . يارىام مىنمايد و دانشم
مىآموزد و از خطا نگاهم مىدارد. ولى اگر پروردگارم مرا مخيّر سازد، عافيت
را مىپذيرم و بلا را نمىپذيرم» .
فرشتگانى كه نمىديدشان ، با صدايى به او گفتند: اى لقمان! چرا چنين گفتى؟
گفت: «زيرا حكمران ، در سختترين و مشكلترين مقام ، جاى
گرفته كه ظلم از هر طرف ، بر او احاطه دارد؛ [امكان دارد] خوار شود يا
يارى گردد . اگر به صواب داورى كند، اميد است كه نجات يابد و اگر [در
داورى] به خطا رود، راه بهشت را به خطا رفته است. هر كس در دنيا حقير و
بىمقام باشد ، بهتر از اين است كه صاحب مقام باشد ، و هر كس دنيا را در
مقابل آخرت بر گزيند، دنيا او را مىآزمايد ؛ ولى به پادشاهىِ آخرت ، دست
نمىيابد» .
فرشتگان از زيبايىِ گفتار او ، در شگفت شدند. لقمان ، لحظهاى خوابيد و
سراسر وجودش آكنده از حكمت شد. پس ، از خواب بيدار شد و [از آن پس ]حكيمانه
سخن گفت .
پس از او، داوود عليه السلام به پذيرش خلافت ، فرا خوانده شد و او آن را
پذيرفت و شرط لقمان را مطرح نكرد... . لقمان با دانش و حكمتش ، داوود را
يارى مىكرد. داوود گفت: «خوشا به حالت ، اى لقمان! به تو حكمت داده شد و
بلا از تو دور گرديد ؛ ولى به داوود خلافت داده شد و دچار مصيبت و فتنه
گرديد» .